گفتمش دل می خری پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند.. خنده کرد ودل ز دستانم ربود تا به خود باز اومدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل مانده بود
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:44 توسط ستاره ی اسمونی
|
