
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 15:13 توسط ستاره ی اسمونی
|

خــدایــــــــــــــا
بـه هــر که دوسـت میــداری بیامـوز که
عشـــق از زنـدگـی کــردن بهتــر است![]()
و به هر که دوستتــر میــداری بچشــان که![]()
دوسـت داشتـــن از عشـــق برتـر است![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 15:10 توسط ستاره ی اسمونی
|

آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني. مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني 
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:23 توسط ستاره ی اسمونی
|

به چشم بي نياز پر اميدان زندگي زيباست زندگي زيباست آري آري گربيفروزيش شعله هايش تا كران پيداست![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 15:6 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:44 توسط ستاره ی اسمونی
|

گفت:"دیدی عشق تبدیل به نفرت می شه؟"
اگر عشق عشق باشد!
گفتم:"مگه میشه عشق تبدیل به نفرت بشه؟"
نگام کرد.خندیدم.
گفتم:"در این صورت٬اونی که فکر می کنی عشقه٬عشق نیست هوسه!
و اونی که فکر می کنی نفرته٬نفرت نیست!شیرینی همون هوسیه که دیگه دلت رو زده!" 
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:24 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:29 توسط ستاره ی اسمونی
|

خبر آمد خبري در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد...شايد
پرده از چهره گشايد...شايد
دست افشان...پاي کوبان مي روم
بر در سلطان خوبان مي روم
مي روم بار دگر مستم کند
بي سر و بي پا و بي دستم کند
مي روم کز خويشتن بيرون شوم
در پي ليلا رخي مجنون شوم
هر که نشناسد امام خويش را
بر که بسپارد زمان خويش را
با همه لحظه خوش آواييم
در به در کوچه ي تنهاييم
اي دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ي تو از همه پر شور تر
کاش که اين فاصله را کم کني
محنت اين قافله را کم کني
کاش که همسايه ي ما مي شدي
مايه ي آسايه ي ما مي شدي
هر که به ديدار تو نايل شود
يک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشي دست داد
سينه ي ما را عطشي دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامه ي جان من است
نامه ي تو خط اوان من است
اي نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده يک شب بتاب
رده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
اي نفست يارومدد کار ما
کي و کجا وعده ي ديدار ما
دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد
به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم اي عشق تا تو را بينم
تويي که نقطه ي عطفي به اوج آيينم
کدام گوشه ي مشعر
کدام گوشه ي منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشينم
اي زليخا دست از دامان يوسف بازکش
تاصبا پيراهنش را سوي کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلي خانه ي پيغمبران را
خبر آمد خبري در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد...شايد
پرده از چهره گشايد...
شايد........
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:13 توسط ستاره ی اسمونی
|

اي دل! غم اين جهان فرسوده مخور بيهوده نه اي غمان بيهوده مخور چون بوده گذشت و نيست نابوده پديد خوش باش غم بوده و نابوده مخور خیام در دايره اي كه آمدن و رفتن ماست آن را نه بدايت نه نهايت پيداست كس مي نزند دمي در اين عالم راست كه اين آمدن از كجا و رفتن به كجاست خیام اين يك دو سه روزه نوبت عمر گذشت چون آب به جويبار و چون باد به دشت هرگز غم دو روز فرا ياد مگشت روزي كه نيامدست و روزي كه گذشت خیام ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:47 توسط ستاره ی اسمونی
|

+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:32 توسط ستاره ی اسمونی
|





+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 18:54 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 18:51 توسط ستاره ی اسمونی
|

زندگي...!
زندگي يک آرزوي دور نيست؛
زندگي يک جست و جوي کور نيست![]()
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست![]()
گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند ![]()
جنگل خاموش ميداند تو را؛
با صدايي سبز ميخواند تو را ![]()
زير باران آتشي در جان توست؛
قمري تنها پي دستان توست ![]()
پيله پروانه از دنيا جداست؛
زندگي يک مقصد بي انتهاست ![]()
هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست..![]()
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:38 توسط ستاره ی اسمونی
|

قشنگه مگه نه ؟
بی معرفت بدون نظر نریها
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 21:6 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:36 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:34 توسط ستاره ی اسمونی
|

بسترم صدف خالی تنهایی است و تو چون مروارید گردن اویز کسان دیگری![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 15:14 توسط ستاره ی اسمونی
|

پایان زندگی اغاز رسیدن به خدای تنهایی هاست![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 20:57 توسط ستاره ی اسمونی
|

شکسته شیشه ی قلبم کجایی مرحم دردم
تو را در غربت عشقم غریبانه صدا کردم
صدا کردم تو را هستی شنیدی و گذرکردی
مرا اواره و تنها
گدای در به در کردی
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 20:55 توسط ستاره ی اسمونی
|
