گوشت را به من بسپار تا زمزمه عشق را در ان جاری کنم. شانه ات را به من بسپار تا ان را در هاله ای از نور نگهداری کنم.صدایت را به من بسپار تا مهربا نی ات را تدریس کنم. چشم هایت را به من بسپار تا تازگی های عشق را در ان پیدا کنم. جسمت را به من بسپار تا دمادم ان را گلبا ران کنم. همه را به من بسپار تا معنی خواستن را یاد بگیرم. یاد بگیرم چگونه تورا بپرستم. وچگونه با وجود تودر حضور عشق خود را باز یابم. ای کاشف مو جو دیت عشق!به من بسپار
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 16:8 توسط ستاره ی اسمونی
|



+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 16:5 توسط ستاره ی اسمونی
|

توبماني که تو جاني در برم
تو نداني که ز عشق تو چه آمد بر سرم
اگر چه جهاني مرا شده دشمن
بمان تو براي شکسته دله من
که چشم دل من
شود ز تو رو شن
شدم به تو عاشق
خطا که نکردم
براي دل تو چه ها که نکردم
شدم به تو عاشق
خطا که نکردم.........

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 4:31 توسط ستاره ی اسمونی
|

عشق یعنی راه رفتن زیر باران عشق یعنی من می روم تو بمان عشق یعنی آن روز وصال عشق یعنی بوسه ها در طوله سال عشق یعنی پای معشوق سوختن عشق یعنی چشم را به در دوختن عشق یعنی جان می دهم در راه تو عشق یعنی دستانه من دستانه تو عشق یعنی عشقم دوستت دارم تورو عشق یعنی می برم تا اوج تورو عشق یعنی حرف من در نیمه شب عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب عشق یعنی انقباض و انبساط عشق یعنی درده من درده کتاب عشق یعنی زندگیم وصله به توست عشق یعنی قلب من در دست توست عشق یعنی عشق من زیبای من عشق یعنی عزیزم دوستت دارم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:51 توسط ستاره ی اسمونی
|

واسه من شاخه گل یه بهونه بود همیشه
که زیر گل بنویسم دلم از تو دور نمیشه

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 2:9 توسط ستاره ی اسمونی
|

لیلی زیر درخت انار نشست
درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ
گلها انار شد داغ داغ. هر اناری هزار دانه شد.
دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود دانه ها ترکیدند انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 12:32 توسط ستاره ی اسمونی
|

به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دل زده از لیلی ها خیلی دلم گرفته از خیلی ها نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم ،پیر تو ای جوونی تنهایی بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیس موندی و راه چاره نیس اگرچه هیچ کس نیومد سری به تنهاییت نزد اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش اگر بیای همونجوری که بودی کم میارن حسودا از حسودی صدای سازم همه جا پر شده هرکی شنیده از خودش بی خوده اما خودم پر شدم از گلایه هیچی ازم نمونده جز یه سایه سایه ای که خالی از عشق و امید همیشه محتاج به نور خورشیدسنگ صبور
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 10:52 توسط ستاره ی اسمونی
|

این روزا در حال عبوری از من آهای تو که فکر می کنی سوزوندی دار و ندارمو با دوری از من طاقت نداری ببینی،می دونم این همه طاقت و صبوری از من ستاره هات می گن پشیمون شدی می خوای بگی که غرق نوری از من فکر نکنم بشه با صد تا دریا این همه نفرتو بشوری از من نمی دونم، می خوای با قلب سنگی دل ببری بازم چه جوری از منصبوری
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 10:51 توسط ستاره ی اسمونی
|






اگهنظر نديد ناراحت ميشماااااااا
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:10 توسط ستاره ی اسمونی
|

چقدر سخته
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز هم دوسش داری
چقدر سخته دلت بخواد سرت باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه ی وجودت له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری
چقدر سخته گل ارزوهات توی باغ دیگری ببینی و هزار بار توی وجودت بشکنی و اون وقت زیر لب بگی:
گل من باغچه ی نو مبارک.![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:4 توسط ستاره ی اسمونی
|

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:5 توسط ستاره ی اسمونی
|

دنیا رو کولم می گیرم روزی صد دفعه می میرم می کنم ستاره ها رو جلوی چشات می گیرم چشات حرمت زمینه یه قشنگ نازنینه تو اگه می خوای نزارم هیچ کسی تو رو نبینه اگه چشمات بگی آره هیچ کدوم کاری نداره ...عشق... اگه عشقم حقیره اگه جسمم کویره اگه همیشه تنهام اگه خالی دستام برای تو عاشق ترين عاشق دنيام
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:3 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:55 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:52 توسط ستاره ی اسمونی
|





سکوت تنهایی ام را تو بشکن:
با زمزمه هایت ،با ترانه هایت
با هیاهوی خنده هایت،با آوای کلماتت،
با گرمای دستانت،با نور دیدگانت،
با هیاهوی شادی هایت،
بشکن و خورد کن سکوت تنهایی ام را
بگذار انعکاس آن چیزی باشد جز تنهایی.
بگذار آن برگشت تو باشی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:42 توسط ستاره ی اسمونی
|

به او بگوييد دوستش دارم
به او كه گل هميشه بهار من است
به او كه قشنگترين بهانه براي بودن من است
و به او كه عشق جاودانهي من است 

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:40 توسط ستاره ی اسمونی
|

گر بدين سان زيست بايد پست من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم بر بلند كاج خشك كوچه بن بست گر بدين سان زيست بايد پاك من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:54 توسط ستاره ی اسمونی
|

عاشــقت بودم و ديــــوانه حسابم کردي
آشنــــــا بودم و بيــــگانه خطابم کردي
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم، که غم از دل برود چون تو بيـايي
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 21:50 توسط ستاره ی اسمونی
|

وقتی که خاکم می کنند بهش بگین پیشم نیاد
بگین رفت مسافرت شماره ای نداد یه جور بکین که آخرش
از حرفاتون هول نکنه طاقت ندارم ببینم به قبرم نگاه کنه
دونه به دونه عکسامو بردارین آتیش بزنین
هر چی که خاطره دارم برید از بیخ بکنید
نذارید ازاسمم یه کلمه جا بمونه 
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 21:49 توسط ستاره ی اسمونی
|

بودنم را هیچ کس باور نداشت هیچ کس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی زیبا و قشنگ او که خوابیده است در این گورستان سرد بودنش را هیچ کس باور نکرد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:59 توسط ستاره ی اسمونی
|


یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد
رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد
تنها دل ساده ایست دارایی ما
ان هم شب عید تقدیم تو باد
پی شاپیش نوروز را به همه ی دوستان گلم تبریک می گم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 15:55 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:18 توسط ستاره ی اسمونی
|

+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:17 توسط ستاره ی اسمونی
|

گفتمش دل می خری پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند.. خنده کرد ودل ز دستانم ربود تا به خود باز اومدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل مانده بود
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:44 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:53 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 20:21 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 20:20 توسط ستاره ی اسمونی
|

یادم باشد

که حرفي نزنم که به کسي بربخورد 


که نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد


که چيزي ننويسم که آزار دهد کسي را 

یادم باشد

که روز و روزگار خوش است و همه چيز بر وفق مراد است

و تنها 

+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 15:23 توسط ستاره ی اسمونی
|

کدامین جام را نوشم که نامش می خانه عشاق بود شرابی از می عشاق می نوشم به رسم عشق می نوشم
بر گرد جهان گردم
که جامی ناب برگیرم
در این دنیای ظلمانی
به ناگه یافتم جایی 
در آن دیدم که می نوشند 
شرابی از می عشاق
و من در این می خانه مستی
در این تنهایی و غربت 


+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 15:20 توسط ستاره ی اسمونی
|

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشی؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
الو ... الو... سلام
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 13:44 توسط ستاره ی اسمونی
|
