+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:5 توسط ستاره ی اسمونی
|

دنیا رو کولم می گیرم روزی صد دفعه می میرم می کنم ستاره ها رو جلوی چشات می گیرم چشات حرمت زمینه یه قشنگ نازنینه تو اگه می خوای نزارم هیچ کسی تو رو نبینه اگه چشمات بگی آره هیچ کدوم کاری نداره ...عشق... اگه عشقم حقیره اگه جسمم کویره اگه همیشه تنهام اگه خالی دستام برای تو عاشق ترين عاشق دنيام
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:3 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:55 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:52 توسط ستاره ی اسمونی
|





سکوت تنهایی ام را تو بشکن:
با زمزمه هایت ،با ترانه هایت
با هیاهوی خنده هایت،با آوای کلماتت،
با گرمای دستانت،با نور دیدگانت،
با هیاهوی شادی هایت،
بشکن و خورد کن سکوت تنهایی ام را
بگذار انعکاس آن چیزی باشد جز تنهایی.
بگذار آن برگشت تو باشی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:42 توسط ستاره ی اسمونی
|

به او بگوييد دوستش دارم
به او كه گل هميشه بهار من است
به او كه قشنگترين بهانه براي بودن من است
و به او كه عشق جاودانهي من است 

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:40 توسط ستاره ی اسمونی
|

گر بدين سان زيست بايد پست من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم بر بلند كاج خشك كوچه بن بست گر بدين سان زيست بايد پاك من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:54 توسط ستاره ی اسمونی
|

عاشــقت بودم و ديــــوانه حسابم کردي
آشنــــــا بودم و بيــــگانه خطابم کردي
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم، که غم از دل برود چون تو بيـايي
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 21:50 توسط ستاره ی اسمونی
|

وقتی که خاکم می کنند بهش بگین پیشم نیاد
بگین رفت مسافرت شماره ای نداد یه جور بکین که آخرش
از حرفاتون هول نکنه طاقت ندارم ببینم به قبرم نگاه کنه
دونه به دونه عکسامو بردارین آتیش بزنین
هر چی که خاطره دارم برید از بیخ بکنید
نذارید ازاسمم یه کلمه جا بمونه 
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 21:49 توسط ستاره ی اسمونی
|

بودنم را هیچ کس باور نداشت هیچ کس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی زیبا و قشنگ او که خوابیده است در این گورستان سرد بودنش را هیچ کس باور نکرد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:59 توسط ستاره ی اسمونی
|


یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد
رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد
تنها دل ساده ایست دارایی ما
ان هم شب عید تقدیم تو باد
پی شاپیش نوروز را به همه ی دوستان گلم تبریک می گم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 15:55 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:18 توسط ستاره ی اسمونی
|

+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:17 توسط ستاره ی اسمونی
|

گفتمش دل می خری پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند.. خنده کرد ودل ز دستانم ربود تا به خود باز اومدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل مانده بود
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:44 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:53 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 20:21 توسط ستاره ی اسمونی
|


+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 20:20 توسط ستاره ی اسمونی
|

یادم باشد

که حرفي نزنم که به کسي بربخورد 


که نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد


که چيزي ننويسم که آزار دهد کسي را 

یادم باشد

که روز و روزگار خوش است و همه چيز بر وفق مراد است

و تنها 

+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 15:23 توسط ستاره ی اسمونی
|

کدامین جام را نوشم که نامش می خانه عشاق بود شرابی از می عشاق می نوشم به رسم عشق می نوشم
بر گرد جهان گردم
که جامی ناب برگیرم
در این دنیای ظلمانی
به ناگه یافتم جایی 
در آن دیدم که می نوشند 
شرابی از می عشاق
و من در این می خانه مستی
در این تنهایی و غربت 


+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 15:20 توسط ستاره ی اسمونی
|

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشی؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
الو ... الو... سلام
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 13:44 توسط ستاره ی اسمونی
|






+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:13 توسط ستاره ی اسمونی
|

+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:12 توسط ستاره ی اسمونی
|

قشنگه مگه نه؟
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 22:24 توسط ستاره ی اسمونی
|

كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت برگهاي آخر تقويم عشق
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 17:50 توسط ستاره ی اسمونی
|

+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:10 توسط ستاره ی اسمونی
|

مرور می کند تو را، تمام شعرهای من گناه اگر تو کرده ای، به پای چشمهای من
رسیده ای ازآسمان، تو یک شبی برای من
بیا برای خاطرم، مرا به نام من بخوانبگو همیشه با منی، عزیز لحظه های من
نمی روم ز خاطرت، نمی روی ز خاطرم
گرفته رنگ و بوي تو دوباره هاي هاي من
.jpg)
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:48 توسط ستاره ی اسمونی
|

عشق یعنی ... عشق يعني دو قلب در يك سينه عشق يعني رنگ سرخ يك شاخه گل رز عشق يعني با تو بودن عشق يعني انتظار عشق يعني اميد با تو بودن مي گويند شيشه ها احساس ندارند اما وقتي روي شيشه بخارگرفته اي نوشتم دوستت دارم آرام گريست
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:47 توسط ستاره ی اسمونی
|

می میرم برات
نمی دونستی می میرم بی تو ، بدون چشات
رفتی از برم
نمی دونستی که دلم وصل به ساز صدات
آرزومه که نمی دونستی که من می میرم برات
می میرم برات
عاشقم هنوز
نمی خوام که بمونی ، بسوزی به ساز دلم
گفتی من میرم
نمی تونستی بری به فرداها گل خوشگلم
برو راهی نیست تا فرداها ، یار خوشگلم
بمون با دلم
سفرت به خیر
اگه میری از اینجا ، تک و تنها به یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور
به یه دنیا نور
سفرت به خیر
برو گر شکستی ز من بتونی ، دوباره بساز
با دلی شکسته و نا امید ، تو بازم بساز
تو بازم بساز
نمی خوام بیای
نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی
نمی خوام ازت
نمی خوام مثه یه شمع بسوزی برام تو حروم بشی
برو تا تو بزرگی که میخوام فقط آرزوم بشی
آرزوم بشی...!
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 14:29 توسط ستاره ی اسمونی
|

با قلب من همیشه کمی راه آمد تا ساحل امید تو همراه آمدی ای قصه صبوری گل های عاطفه ای معنی تولد زیبای عاطفه آبی ترین از شکفتن روح حقایقی توشرح حال سوختن شمع عاشقی گلدان آرزوی مرا آب داده ای من را به روی ثانیه ها تاب داده ای شاید مرا ز برکه غم ها رها کنی دل را به نغمه های وفا آشنا کنی
از اولین نگاه تو بودی کنار من
در راه های سخت عبورم ز زندگی
ای مهربان ترین تپش قلب زندگی
ای امتداد آینه عشق تا ابد
زیباترین از تولد گل های ارغوان 
دستان تست سایه صدها گل غریب
یادم نمی رود که چه کردی برای من
در سایه روشنی که پراز عطر یاس بود
پرواز کن به کشور آیینه ها پاک 
شاید مرا وعاطفه را آشتی دهی
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 14:28 توسط ستاره ی اسمونی
|

تو یعنی در حضور نیلی صبح 
گلی را به بهار دل سپردن 
تو یعنی ارغوانی گشتن وبعد 
هزاران دست تنها را فشردن 
تو یعنی مثل شنبم عاشقانه
گلوی یاس ها را تازه کردن
تو یعنی حجم رویای گلی را 
میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی پونه را از زیر باران
میان چتر احساسی کشیدن
تو یعنی بی ریا چون یاس بودن
ویا به شهر شنبم ها رسیدن 
تو یعنی انتظار غنچه ها را 
میان شهر رویا خواب کردن
تو یعنی غصه های زرد دل را 
به رنگ نقره مهتاب کردن
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 14:24 توسط ستاره ی اسمونی
|
